اولین مطلب
امروز دوم دی ماهه تازه امروز وقت کردم لپ تاپ رو روشن کنم و برای گل پسرم مطلب بنویسم، دیشب رفته بودیم خونه عمه ساعت ده برگشتیم. اهورا تا ساعت دو نیم فقط گریه کرد. ساعت یک و نیم دایی ابوالفضل رفت نوشهر برات دارو گرفت بدون اینکه من بهش بگم ازش ممنونم وقتی اونقدر شدید گریه میکردی و از دست منم کاری برنمیومد منم باهات گریه کردم. وقتی 5یا 6 روزت بود و زردی گرفتی زردیت 15 بود خدا مبدونه تو حیات بیمارستان باهنر به من چی گذشت و چقد گریه کردم با خدا معامله کردم گفتم از سالهای عمر من کم کن ولی حال پسرم خوب بشه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین مطلب
