اهورااهورا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

پسرم اهورا

آلرژی

سلام عزیز مامان همزمان با دندون متوجه شدم به توت فرنگی آلرژی داری البته اشتباه من بود داشتیم بستنی میخوردیم شمام خیلی مظلومانه نگامون میکردی ما هم از سر دلسوزی چند تا قاشق بستنی توت فرنگی دادیم نوش جان کردی خیلی هم دوس داشتی فردا صبح که از خواب بیدار شدی دیدم صورتت سرخه بعد بیست دقیقه دیدیم خودش خوب شد دوباره بعداز ظهر دستات بعدشم پاهات انگاری دست و پات رو گزنه زده بردمت دکتر که گفتش حساسیته فکر کنید این دوروز چی بهش دادین که منم یادم اومد اون بستنی طعمش توت فرنگی بوده دکتر گفته حواستون باشه تا ی مدت توت فرنگی نخوره
19 شهريور 1394

دندونی

سلام گل مامان عزیزم بلاخره مرئاریدای قشنگنت در اومدن 22 مرداد پنج شنبه بود که از ساعت 7 غروب تا 9 شب بی وقفه گریه میکردی اونوقت شب دکتر عمومی فقط اورزانس بود که اونم تشخیص نداد علت گریه هات دندونته اومدیم خونه خوابت برد ساعت یک شب تب کردی با پاشویه و استامینیفون تبت اومد پایین تا صبح نخوابیدیم چون درد داشتی صبح اومدیم خونه مامان جون تا فرداش که شنبه بود بلاخره تبت قطع شد خاله جون شنبه 24 مرداد برات آش دندونی درست کرد که بین فامیل پخش کردیم فعلا 3 تا دندون داری خیلی سعی کردم عکس دندونای کوچولوتو بگیرم اما اجازه نمیدی
19 شهريور 1394

پایان نه ماهگی

 سلام پسر گلم عزیزم باورم نمیشه نه ماه گذشت دیگه واقعا بزرگ شدیا مامان جان دو سه روزیه که ابب ببب میگی مثلا حرف میزنی فک کنم تا اخر ماه بلاخره ی حرفی از دهنت نازت با اون صدای قشنگت بشنوم دیروز اولین خرابکاری و خسارتتو زدی ادکلن بابایی رو انداختی رو سرامیک و فضای خونه رو عطرآگین کردی تازگیا واسه خودت میچرخی تو خونه  ی کم من ازادتر شدم اما همچنان البته طبیعیه بهم میچسبی برم آشپزخونه گریه کنون چهاردست و پا میای دنبالم احتمالاآخر این ماه دندون دربیاری واسه اولین بار سرما خوردی اونم چون رفته بودیم ختم از کسی گرفتی قربونت برم مامان جان عتشقتم ...
28 مرداد 1394

پایان هشت ماهگی

سلام عزیزکم امروز هشت ماهت تموم شده وای که چقد شیطون شدی حتی ی دقیقه ام ی جا بند نمیشی اومدیم شمال انشالله واسه چند سال اینجاییم/عزیزم این روزا لبه تخت خاله جون رومیگیری و راه میری از این سر تخت تا اون سرش و کلی ذوق میکنی واسه اینکه از زمین بلند شی با فکت لبه تخت رو گاز میگیری تا بلند شی هنوزم هیچ خبری از دندون نیست وای مامان جان این روزا وقتی بهم نگاه میکنی چشات یه برقی میزنه که با نگاه مردن بهت جون میگیرمخیلی خیلی بهم وابسته شدی همش میچسبی بهم بازم ذوق میکنم وقتی میارنت بهم تحویل میدن میگن تو رو میخواد آخ که مادر تو بودن چه حالی داره خداجونم شکرت ...
26 تير 1394

بوسه

صبح وقتی خواب بودی این عکسارو انداختم خیلی حرفه ای نشد راستی امروز آراد بدنیا میاد ...
4 تير 1394

پایان هفت ماهگی

عزیزم امروز هفت ماهت تموم شده این روزا چشمات بخاطر فصل بهار سرخ میشه دو روز پیش رفتیم دکتر دکتر پوررستمی گفتش حساسیته و شربت کتوتیفن تجویز کرده قد و وزن هم انجام داد قدت 68     وزنت 8.500 دکتر که راضی بود ولی من نه آخه این ماه 200گرم اضافه کردی دوس داشتم حداقل 400 گرم اضافه کرده باشی این روزاچهار دست و پا میری از سه هفته قبل شروع کرده بودی پاهاتو جلو میبردی اما روی دستات تسلط نداشتی تا اینکه دو سه روز پیش دستاتم رو به جلو حرکت دادی خیلی فرز نشدی اما دست و پا شکسته خودتو به اسباب بازی هایی که جلوت میزارم میرسونی  قربونت برم مامان جان   اینجا دار...
26 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم اهورا می باشد