اهورااهورا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

پسرم اهورا

بدون عنوان

عزیزم امروز خیلی پسر خوبی بودی منم تا تونستم اینجا مطلب گذاشتم البته الان در حال شیر خوردنی منم در حال تایپ کردن مامان جان هنوزم مثل روزای اول دستم باید تو دستات باشه تا خوابت ببره 9روز دیگه 7ماهت تموم میشه باورم نمیشه چقدر زود گذشت این روزا فرنی حریره بادوم و سرلاک و سوپ میخوری امروز برات پوره سیب زمینی درست کردم هنوز تست نکردی فعلا که سرلاک رو به بقیه ترجیح میدی سوپ رو اصلا نمیخوردی تا اینکه چند قطره لیمو چکوندم توش مث اینکه خیلی خوشت اومد همشو با اشتها خوردی غذا رو هم فقط از دستم خودم میخوری مث شیر خشک که از دست کسی قبول نمیکردی/ خاله جونا برات با کاغذ رنگی برچسب دیواری درست کردن صبح ها که بیدار میشی خیلی باهاشون سرگرم میشی و کلی ذوق م...
17 خرداد 1394

شمال

  پسرم ،دو هفته رفتیم شمال خیلی خوش گذشت باهم رفتیم دریا ،جنگل شما کوچولویی اما مشخص بود بهت خوش میگذره احساس میکردم روحیه ات واقعا بهتر شده لب ساحل بچه ها شن بازی میکردن منم با حسرت نگاشون میکردم با خودم میگفتم میشه پسر منم انقدر بزرگ بشه که خودش تو ساحل بازی کنه منم بشینم و نگاش کنم مادر بودن چه کیفی داره خداااااا شکرت   ...
17 خرداد 1394

بخواب

بخواب جان دلم مادر تو،همیشه همینجا مینشیند و از نفس های تو جان میگیرد بخواب نازکم میخوام عکس معصومیتت رو قاب چشمام کنم توی بغلم به خواب میری و هفت پادشاه رو مهمان خوابت میکنی و نمیدونی که من دونه دونه نفس هات رو گرو گرفتم که مبادا هدر بره بخواب پسرکم ...
17 خرداد 1394

واکسن 6ماهگی

عزیز دلم صبح زود بیدارت کردم با عمه جون (سارا) بریم مرکز بهداشت واکسنتو بزنیم خدا میدونه واسه ی واکسن معمولی من چقد استرس میگیرم ی کم نشستیم که اسمتو صدا زدن این سری ی خانوم واکسنتو زد بلاخره از اون آقاهه که مث کارتون خوابا بود بهتر بود عزیزم فقط همون لحظه که سوزن و تو تنت فرو کرد گریه کردی من دیگه لباستو نپوشوندم خیلی صحنه بدی بود انگار یکی قلبمو چنگ میزد دستمم میلرزید عمه جون بغلت کردو اومدیم خونه خدا کنه تب نکنی /حالا میفهم وقتی سر منو بخیه میزدن مامانم چرا غش کرد ادم باید مادر باشه تا اینا رو بفهمه دیروز مبعث بود واسه همین امروز رفتیم این عکسم صبح که حالت خوب بود گرفتم فدااااااااااات شم مامان جان ...
27 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

دو روز دیگه 6 ماهت تموم میشه دکتر گفته از الان ی کم یک بذارید بشینه که دیگه بدنش عادت کنه ولی همش چپ میکنی مامان جان الانم بغلم نشستی چنان زل زدی انگار متوجه میشی چی دارم مینویسم قربون چشات ...
24 ارديبهشت 1394

شروع غذا خوردن

عزیزم باور نمیکنم انقد بزرگ شدی حالا مامان باید واسه پسرش فرنی و سرلاک و.... درست کنه واقعا استرس دارم که بد غذا نشی فعلا که خیلی دوس داشتی  و خوب خوردی خدا کنه همیشه با اشتها غذا بخوری رفتیم پیش دکترت قدت 67 بود وزنت 8کیلو و 350 دکتر راضی بود ولی من نه شنبه مبعثه و تعطیل یکشنبه میبرمت واکسن 6 ماهگیتو بزنی خدا کنه مشکلی پیش نیاد   ...
24 ارديبهشت 1394

گرفتن پاهات با دستای نازت

پسرم عشقم گلم جمعه 5 اردیبهشت ساعت 5بعداز ظهر بود که دیدم بعد چند روز تلاشت بلاخره موفق شدی پاهای کوچولوتو با دستات بگیری مامان جان انقد ذوق کردم هرروز داری بزرگتر میشی فدات بشم ...
9 ارديبهشت 1394

پسرای گلم

خدایا هزاران بار شکرت به خاطر همچین نعمتایی خدایا به من عمری بده قد کشیدن جوون شدن رعنا شدن مرد شدن بچه هامو ببینم عزیزای من خیلی دوستون دارم ...
9 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم اهورا می باشد