اهورااهورا، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 20 روز سن داره

پسرم اهورا

لاویج

سه شنبه همه باهم رفتیم لاویج خاله جون مامان جون دایی جون امیرعلی اومده بود غروبم بابایی تنها برگشت کرج چون باید فردا میرفت سرکار اهورا 4ماه و 7روزه   ...
6 فروردين 1394

واکسن 4ماهگی

عزیزم واسه واکسن 4ماهگی اومدیم شمال با خاله جون رفتیم مرکز بهداشت و واکسنتو زدیم وزن7300 قد64 دورسر41   ...
2 فروردين 1394

آتلیه مامانی

پسرم خیلی دوس داشتم ببرمت آتلیه و عکس بندازم ازت اما همش هوا سرده و بابایی ام خیلی کار داره این شد که خودم سعی کردم تو خونه ازت عکس بندازم   ...
2 فروردين 1394

خوابیدن پسر گلم

پسر مامان همش توبغله اصلا اجازه نمیدی کاری انجام بدم اما بازم وقتی میخوابی بالا سرت میشینمو نگات میکنم وخدارو شکر میکنم بخاطر همچین نعمتی   ...
2 فروردين 1394

3ماهگی

عزیز دلم این عکس سه ماهگی شماس 26 بهمن 93 سه ماهه که شدی رفتیم شنوایی سنجی که دکتر کمی مارو نگران کرد و گفت دوباره 17 اسفند باید معاینه بشی دوبار که اسفند ماه بردیمت گفت مشکلی نیس و خوشحالمون کرد ...
2 فروردين 1394

واکسن دوماهگی

سلام شنبه 27 دی ماه با عمه منصوره رفتیم واکسن دوماهگی پسرمو بزنیم، بعدشم رفتم خونه خاله، گفتم اگه مشکلی پیش بیاد دست تنها نباشم، کمپرس سرد رو هر یک ساعت 5 دقیقه بشمار 3 میذاشتم برات که کمتر اذیت بشی، اینارو خاله جون زنگ زد بهم گفت. عزیزم مثل ختنه که یه بار رفتیمو برگشتیم واکسن هم همین شد. یه بار پنجشنبه با زندایی رفتیم ولی چون یه روز زودتر بود نزده برگشتیم.                   تایپ توسط خاله جون                     ...
29 دی 1393

50 روزگی

عزیز دلم امروز 50 روزه شدی دیشب برای اولین باراز 11شب خوابیدی تا 4:30 صبح بخاطر جشن خاله خیلی کسری خواب داشتم که شما انگار درکم کردی خوب خوابیدی عزیز دلم من هرروز از خدا بخاطر داشتنت تشکر میکنم هربار که میبوسمت انگار متولد میشم این لباسو بابا برات خریده با سلیقه خودش                 ...
16 دی 1393

اولین مطلب

امروز دوم دی ماهه تازه امروز وقت کردم لپ تاپ رو روشن کنم و برای گل پسرم مطلب بنویسم، دیشب رفته بودیم خونه عمه ساعت ده برگشتیم. اهورا تا ساعت دو نیم فقط گریه کرد. ساعت یک و نیم دایی ابوالفضل رفت نوشهر برات دارو گرفت بدون اینکه من بهش بگم ازش ممنونم وقتی اونقدر شدید گریه میکردی و از دست منم کاری برنمیومد منم باهات گریه کردم. وقتی 5یا 6 روزت بود و زردی گرفتی زردیت 15 بود خدا مبدونه تو حیات بیمارستان باهنر به من چی گذشت و چقد گریه کردم با خدا معامله کردم گفتم از سالهای عمر من کم کن ولی حال پسرم خوب بشه.
2 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم اهورا می باشد